رد پــآے ِ او

ثابت

قراره اینجا بیشتر از خاطرات رشتم , برنامه هام , اهدافم پر بشه :)

 

                             کآمنتـــدونی


[ ][ یادداشت ثابت - جمعه 94/7/25 ][ من ِ او]
کلاس جمعه 5 شهریور

وارد کلاس شدم و رفتم کنار فریبا نشستم.. یهو دیدم بغضش ترکید

اشکش در اومد. میگه نرگس امروز معلوم نبود چه بلایی سرم میومد :"(

راننده ی عوضی منو برد طرف راه آهن ... انقد جیغ زدم تا دور زد

دیگه به هیچ عنوان کلاس نمیام 

انقد بهم ریختم :( فریبا ساداته ... سادات بچه های علی و فاطمه ان ..

جدشون پیامبره .. میدونی نفرین کنه تا هفت پشتت میسوزه ؟

آدم مگه با بچه های فاطمه هم در میفته آخه :(

بغض کرده بودم و اشک تو چشام جمع شده بود بخاطرش

بچه ها توروخدا از در میرین بیرون آیت الکرسی بخونین 

یه قرآن کوچیک هم همش تو کیفتون داشته باشین .. دنیا رحم نداره

باز من میگم از این دنیا متنفرم. بهم میگن منفی بافی :/ 

این دنیا اصلا ارزش زندگی نداره از نظر من .. اگه خوشی هم داره زودگذره

تازه از حضرت علی هم حدیث داریم که دنیا اندازه ی عطسه ی بز هم نمی ارزه ..

یک ساعت و نیم اول کلاس رو بحث و نیمچه دعوای بین استاد و پسرا بود 

بخاطر دست گل جناب براتیان :l

استاد هم گفت من از گروه میرم اما نه که فکر کنین کم آوردم.. وقتی به دردتون نمیخورم

دلیلی نداره الکی باشم. منم که وقت ندارم پی ام هارو حتی بخونم ..

اصاب نذاشتن برامون :/ کلاس نچسبی بود

 تعدیلات سنواتی و گردش سود انباشته  و درآمد های احتمالی اینا رو گفت ..

مگه میشه ذوق نکرد وقتی استاد به تقی زاده گفت از شما انتظار ندارم مثل این بچه ها (ما) 

تو کنکور اردیبهشت 96 به اون حد دلخواه من برسین .شما هنوز خیلییی با اینا فاصله دارین :)

من از اینا خیلیییییی انتظار دارم

مگه میشه ذوق نکرد وقتی استاد یهو برمیگرده میگه بچه ها ؟ :)

تو دانشگاه اولین جلسه من چی رو میخوام یادتون بدم آخه؟ نه واقعا ها :)

چون اینایی که اولین جلسه میخواد به بقیه ی دانشجو ها بگه رو ما دوسال پیش یاد گرفتیم !

و اینکه به ما گفت بعد از امتحانای ترم مهر95 یعنی دی ماه دیگه درس دانشگاه هیچیی

فقط میشینین برا کنکور میخونین تا اردیبهشت 96. بعدش میشینین درس های دانشگاه رو میخونین برا خردادش

خیلی دلم میخواد خودمو بسنجم ببینم چطور میدم کنکورو :) 

میگن ارشد حسابداری سخته ... دیگه بلاخره باید دل رو زد به دریا :) اونم دوسال زودتر 

حالا خوبه باز اردیبهشت 96 آزمایشی میخوایم بدیم و اصلی برای اردیبهشت 97 هستش

یک ماهی میشه که میانه 1 رو رسمی شروع کردیم و گفت که مهر تموم میکنیم

 بقول استاد دیگه بوی ارشد میاد :)

و دیگه اینکه کتاب جلد 1 مرورجامع مالی رسید دستمون 

استاد یه کتابو برداشت هی بو میکرد میگفت این عشقم بود :)


][ یکشنبه 95/6/7 ][ من ِ او]
موقت :)

انقدر به زهرآجانم حس خوبی دارم که سر زدنم به وبلاگش دقیقه ایست تقریبا :))

وبلاگش پر از حس هآی قشنگ و تجربه هآی خوشگل هستش ^ـ^

خیلی دوسش دآرم این دختر ُ دوست داشتن

یه سیده زهرآی ِ مهربون ُ و شآد 

وبلاگش ُ به خدیجه دادم خوند عآشقش شد :)

تو لینکآم اوله ----->

هر کی رو که میدونستم اینجا رو میخونه لینک کردم


][ جمعه 95/6/5 ][ من ِ او]
پارسی بلاگ :)

باز بیاین بگین اینجا رو ول کن بیا بلاگفا و میهن :l

بلاگفا و میهن چی داره آخه 

مگه عقلم کمه پیشرفت اینجا رو ول کنم بیام اونجاها پوزخند

درضمن امنیتش هم تضمین شدست نه مثل بلاگفا >_<

چون امکاناتش یکی دو تا نیست و زیاده

نمیتونم توضیح بدم ولی همینقدر بگم که اون آیتم های سمت چپی برا شبکه ی اجتماعی پارسی یاره چشمک

یه مدیر سید همه چی تموم و فرهیخته هم داریم که تو پارسی یار قشنگ پا به پامون نظر میذارن 

کاش همه اولین تجربه ی وب نویسیشون از پارسی بلاگ بود واقعا گل تقدیم شما

اینجا همه به هم تعلق خاطر داریم و پشت همیم ^ـ^

این مدیریت وبمه : کلیک

از پارسی یار دیگه عکس نگرفتم :)


][ جمعه 95/6/5 ][ من ِ او]
کمی از من..
][ یکشنبه 95/5/31 ][ من ِ او]
نیش باز :))

واااااییییی خدااا خیلی خنده‌دار

ازبس خندیدم همینطوری از چشمام اشک میاااادددد 

عمم خیلی داستانه :) 

زنگ میزنه به دوستش و میذاره رو بلندگو. تا دختره گوشیو برداره خوابش میبره

من و زینب و خدیجه داشتیم حرف میزدیم یهو دیدیم یکی الو الو میگه

برگشتیم دیدیم عمم خواااابه. من و خدیجه که پخش شدیم از خندهپوزخند

زینب هی میگه خااااله اییی خاااله پاشووو گوشیتقاط زدم

حالا هرکار می کنیم بیدارم نمیشه :l 

حالا گوشیو برمیداره درحال حرف زدن با دختره بود چشاش بسته بود

بعد عموم میاد تو اتاق، عمم اینو ندید.

عموم میره پشت عمم با فاصله میشینه . بعد هی به ما اشاره میکنه هیس ساکت باشین

عمم که تلفن رو قطع می کنه، عموم بهش زنگ میزنه میگه سلام کجایی؟پوزخند

عمم هم خیلی ریلکس گوشیو برمیداره شروع می کنه به حرف زدن :/

میگه سلام تو کجایی؟ 

ینی منو و خدیجه و زینب قشنگ بیهوش شده بودیم. افتادیم رو هم هی خودمونو میزدیم میخندیدیم پوزخند

بعد عمم نگا بهمون می کنه میگه هااا به من میخندین ؟:/

زینب گفت نه بابا به تو واس چی خیلی خنده‌دار

بازم نفهمید و به حرف زدن ادامه داد. حالا عموم هی ازونور به ما اشاره میکرد هییس لو ندینا 

گوشی رو قطع کردن هنوز نفهمید که عموم تو اتاق پشتش نشسته :/

بعد عموم از پشت دست عممو گرفت. عمم یه متر پرید 

تازه فهمید چییی شد 

زینب رو میزنه میگه کوووفت خیلی خنده‌دار

من همینطوری از چشام اشک میومد. انقد دلم درد گرفته بود

بزور نفس می کشیدم :))

زینب میگه وااای خدا اینا چقد سوژه ان خیلی خنده‌دار


][ جمعه 95/5/29 ][ من ِ او]
برنامه گونه :)
][ جمعه 95/5/29 ][ من ِ او]
   1   2      >